برای شناخت گشتالت­درمانی باید؟

برای شناخت گشتالت­درمانی باید ابداع­كننده آن یعنی فریتز پرلز و نظریه­­های روان‌شناختی و روان­درمانی موثر بر تفكرش را بشناسیم. اگرچه پرلز، آموزش روان­كاوی دیده بود ولی نظریه­های دیگر روان­شناختی و رویكرد فلسفی، وی را بر آن داشتند تا نظامی در روان­درمانی ابداع كند كه خیلی با روان­كاوی فرق داشت. پرلز، پس از اخذ مدرك پزشكی خویش در سال 1920، در موسسه‌ای که سربازان دچار آسیب مغزی در آن درمان می‌شدند، دستیار كورت گولدشتاین شده و در نتیجه تحت تاثیر افكار او قرار گرفت.[1]

  همچنین پرلز، تحت تاثیر افكار ویلهلم رایش در مورد رفتار كلامی و غیركلامی بود و مجذوب كارهای زیگموند فریدلندر در مورد اختلاف نظر خلاق شد. پرلز در­ نتیجه همكاری با كورت گولدشتاین با كاربرد روان­شناسی گشتالت در روان‌درمانی آشنا شد. ابداع گشتالت­درمانی از دیدگاهی نظری­تر و فلسفی­تر، محصول نظریه میدانی، پدیدارشناسی و وجودگرایی بود. در سطح شخصی­تر نیز همسر پرلز یعنی لورا كه یك گشتالت‌درمانگر، نویسنده و مدرس بود، سهم چشمگیری در پیدایش گشتالت‌درمانی داشت. اینها عواملی هستند كه زیربنای فكری ابداع گشتالت­درمانی توسط پرلز محسوب می­شوند.[2]

 

گشتالت

  گشتالت، یك واژه آلمانی است كه واژه كاملا مترادفی در زبان انگلیسی ندارد. شكل­بندی، ساخت، الگوی یگانه یا كل سازمان­یافته معنی­دار از ­جمله واژه‌هایی هستند كه تقریبا همان معنا را دارند. كلمه گشتالت به معنی این است كه یك كل، چیزی بیشتر و یا متفاوت از مجموع اجزای آن است. سازماندهی قسمت‌های جزئی، ساختاری را خلق می­كند كه ویژگی خاص خود را دارد. در خصوص ادراك یا تجربه­كردن، معنا یا اهمیتی را به محرك وارده می­افزاییم. این كار از طریق مزیت­دادن به الگوهای خاص یا گشتالت­هایی كه ما آنها را شكل می‌دهیم، صورت می­گیرد. روان­شناسی گشتالت، اساسا بر فرایند ادراك یا یادگیری تاكید می­نماید.[3]

  گشتالت­درمانی، از نظر فلسفی، شكلی از "فلسفه وجودی" است. فلسفه وجودی، می­خواهد بداند كه مردم وجود بی­واسطه خود را چگونه تجربه می‌كنند؛ در حالی كه روان­شناسی گشتالت می­خواهد بداند كه این وجود چگونه ادراك می­شود. پرلز، در گشتالت­درمانی این دو را به هم آمیخت. پرلز، از اندیشه­ها و افكار دیگر نظریه­پردازان نیز استفاده كرد. نقش­گذاری روانی "سایكودراما" از مورنو اخذ گردید. در نگرش راجرز، بازخورد به عنوان عامل درمانی مورد استفاده قرار می­گیرد. این كار از طریق توجه به وضع بدن، حالت صدا، حركات چشم‌ها، احساسات و ایما و اشاره­ها صورت می­گیرد. در سرتاسر گشتالت­درمانی نمونه‌هایی از دیدگاه­های وجودی و بشردوستانه در مورد ماهیت انسان كه از افكار و دین "مشرق زمین" گرفته شده است، وجود دارد.[4]

 

تعریف گشتالت‌درمانی

  گشتالت­درمانی، شكلی از درمان است كه بر اصول روان­شناسی ادراك و پدیده­شناسی استوار است. بنابراین، گشتالت­درمانی بر دنیای نمودی فرد و بر افكار و احساسات او، آن­طور كه در زمان و مكان بلافصل او تجربه می­شوند، تمركز دارد و به تاریخچه توجهی ندارد. از اینرو، در این شیوه درمانی به مسائلی نظیر اینكه فرد چگونه بدان حالت درآمده است یا دلیل انجام كارهایش چه بوده است و یا فردا چه خواهد كرد و چه پیش خواهد آمد، توجهی نمی­شود و مشكلات آگاهی و كل نفس در ارتباط خلاق با محیط مورد تاكید است.[5]

 

واژه‌های اساسی گشتالت‌درمانی

 

آگاهی Awareness

  فرایند مشاهده و توجه به افكار، احساسات و اعمال خود از جمله احساسات جسمانی و ادراكات دیداری و شنیداری است كه به عنوان یك منظره در حال حركت به نظر می­رسد كه تجربه حالای شما را تشكیل می‌دهد.

 

انطباق Adaptation

  فرایندی است كه بدان وسیله فرد محدودیت‌هایی را كه در آن زندگی می­كند، كشف كرده و خود را از غیرخود تمییز می­دهد.

 

پرخاشگری Aggression

  ابزار ارگانیسم جهت تماس با محیط و برای ارضای نیازهایش می­باشد. همچنین، ابزاری است برای روبرو شدن با مقاومت جهت ارضای نیازها. هدف پرخاشگری نابودی نیست، بلكه تنها غلبه بر مقاومت است.

 

كسب موافقت Approbation

  فرایندی است كه در آن، مردم شخصیت خود را تقسیم كرده و نوعی خودانگاره به وجود می­آورند؛ یعنی تصوری از خود كه بر اساس و معیارهای بیرونی است. كسب موافقت، مانع از به وجود آمدن تصور سالم و خوب از خود می­شود.

 

خشم معطوف به خود Retroflection

  فرایندی است كه بدان وسیله بعضی از كاركردهایی كه اصولا از جانب فرد به سوی دنیای بیرون هدایت شده بودند، مسیر خود را تغییر داده و به سوی سرچشمه و منشا برمی­گردند. نتیجه این كار شكاف بین خود به عنوان فاعل و كننده ­كار و خود به عنوان دریافت­كننده است.

 

خود Self

  فرایند خلاقی است كه فرد را به سوی رفتار خودشكوفا هدایت می­كند. این كار به وسیله پاسخگویی به نیازهای پیدا شده و فشارهای محیطی است. ویژگی اصلی خود، شكل­دهی و تمایز گشتالت­هاست.

 

خودانگاره Self-image

  بخشی از شخصیت است كه به ­وسیله تحصیل معیارهای برونی، مانع از رشد خلاق فرد می­شود.

 

خودگردانی ارگانیسمی Organismicself–regulation

  هر ارگانیسمی سعی دارد به وسیله کامرواسازی یا حذف نیازهای به وجود آمده، به تعادل حیاتی برسد. زمانی که ارگانیسم عدم تعادل را تجربه می‌کند، می‌تواند خودگرانی را از طریق تخلیه تنش به وسیله تجربه هیجانی یا برآوردن نیاز انجام دهد.

 

درون‌فكنی Introjection

  پذیرش مفاهیم، معیارهای رفتار و ارزش‌های دیگران بدون انتقاد است. شخصی كه همیشه درون­فكنی می­كند، نمی­تواند شخصیت خود را رشد دهد.

 

زمینه Ground

  بخشی از زمینه ادراكی كه "شكل" نباشد، به عنوان زمینه شناسایی می‌شود. همراه كردن شكل و زمینه، گشتالت را تشكیل می­دهد.

 

شكل Figure

  چیزی است كه در مركز آگاهی همراه با دقت و توجه قرار دارد. یعنی آنچه كه شخص در حال حاضر بدان توجه می‌كند.

 

فرافكنی Projection

  فرایندی است كه بدان وسیله فرد اجزای شخصیت خود را كه قادر به شناخت آنها نیست و یا از شناخت آنها امتناع می­ورزد را به دنیای خارج نسبت می­دهد.

 

قدردانی Acknowledgement

  افراد از طریق قدردانی خود را كشف می­كنند. قدردانی شخصی، كودكان را به وسیله رشد حس خود و تقدیر از وجود خود هدایت می­كند.[6]

 

تاریخچه گشتالت‌درمانی

  به گفته پرلز، زیگموند فروید، كارن هورنای و ویلیام ریچ از جمله روانكاوانی بودند كه در توسعه بعدی گشتالت­درمانی كه توسط خود وی انجام گرفته است، بیشترین اثر را بر او داشته‌اند. در سال 1924، فریتس پرلز ابتدا از طریق كورت گولدشتاین و در دوره­ای كه تحت سرپرستی همین شخصیت به كار مشغول بود، با روان‌شناسی گشتالت آشنا شد. اما در دهه 1940، پرلز اصول روان‌شناسی گشتالت را در خلال نوشته­های خود كه تحت عنوان "خود، گرسنگی و پرخاشگری" به چاپ رسید، جذب و منعكس ساخت. این نوشته پرلز، جدایی بین او و مكتب روانكاوی را مشخص ساخت و در واقع به عنوان پلی برای گشتالت‌درمانی، محسوب شد. نظریه گولدشتاین در زمینه كل­نگری و تاكید او نسبت به صورت­بندی یا تدوین شكل – زمینه، یكی از پایه­های مربوط به مفاهیم اصلی گشتالت­درمانی محسوب می­شود.[7]

  مفهوم قطب­های پرلز نیز متاثر از آثار زیگموند فریدلندر فیلسوف بود. فریدلندر، معتقد بود هر رویدادی با یك نقطه صفر در ارتباط است كه قطب­های متضاد را براساس آن می­توان تمییز داد. نقطه صفر، یك نقطه تعادل است كه شخص از آنجا می­تواند حركت خلاقانه به طرف هر دو جهت را شروع كند. پرلز می­گوید «با هوشیار ماندن در مركز می­توانیم به هر دو سوی واقعه نگاه خلاقی داشته باشیم و نیمه ناقص را تكمیل كنیم». وقتی انسان از یك نیاز درونی یا بیرونی خیلی دور می‌شود، باید دوباره تعادل ایجاد كند یا به طرف مركز حركت نماید. پرلز غالبا به اشخاص كمك می­کرد حس تعادل، ماندن در مركز یا كنترل بر نیازهای خویش را پرورش دهند.[8]

  لورا پوسنر، نیز نقش مهمی در روان‌درمانی گشتالتی داشت. لورا كه در سال 1905 در نزدیكی فرانكفورت آلمان به دنیا آمد، در سال 1930 با فریتز پرلز ازدواج كرد و در سال 1932 دكترای علوم خود را از دانشگاه فرانكفورت گرفت. لورا، تحت­ تاثیر افكار ماكس ورتهایمر و وجودگرایان بود. لورا، نه تنها در نگارش نخستین كتاب فریتز پرلز به نام "خود، گرسنگی و پرخاشگری" به شوهرش كمك كرد بلكه در مجموعه بحث­هایی كه زمینه­ساز انتشار كتاب دومش به نام "گشتالت‌درمانی" شدند نیز مشاركت داشت. لورا، در موسسه گشتالت­درمانی نیویورك كه در سال 1952 بنیان گذاشته شد، گروه‌های آموزشی را رهبری می‌كرد و در عین­حال مدیریت این موسسه را نیز بر عهده داشت تا این كه در سال 1990 در سن 85 سالگی فوت كرد. اگرچه آنها در 15 سال آخر عمر پرلز عمدتا جدا از هم زندگی می­كردند، ولی تماس خود را قطع نكردند و در مورد گشتالت­درمانی با هم بحث می­كردند. چون لورا مطالب كمی منتشر كرد، تجزیه و تحلیل نقش وی در گشتالت­درمانی دشوار است.[9]

  همچنین، پرلز تحت­ تاثیر معنا­شناسی قرار گرفت. ضمنا به نظر می‌رسید كه پرلز شدیدا تحت ­تاثیر روش‌های نقش­گذاری روانی یا روان­نمایشی مورنو، قرار گرفته است و می­توان این تاثیر را در به‌كارگیری اصلاح همتاها كه در تمرین نقش­گذاری روانی گشتالت­درمانی مورد توجه می­باشد، مشاهده كرد.

  پرلز، از سال 1947 و تا هنگام وفاتش در سال 1970 در آمریكا زندگی كرد و كارها و نظریات او نهضت توان انسانی را كه در امریكا شكل گرفته بود، تحت تاثیر قرار داد و در سال 1951، او و همسرش موفق شدند موسسه گشتالت را در شهر نیویورك تاسیس كنند. پرلز، در طی شش سالی كه در این موسسه به فعالیت مشغول بود، توانست گشتالت­درمانی را به خوبی به دیگران بشناساند و جایگاه آن را به عنوان یك رویكرد درمانی، تثبیت كند.[10]

 



[1]. شارف، ریچارد.اس؛ نظریه‌های روان‌درمانی و مشاوره، ترجمه مهرداد فیروزبخت، تهران، رسا، 1381، چاپ اول، ص 228.

[2]. همان، ص 230 و 231.

[3]. شیلینگ، لوئیس؛ نظریه‌های مشاوره، ترجمه خدیجه آرین، تهران، اطلاعات، 1386، چاپ ششم، ص 250.

[4]. همان، ص 251.

[5]. شفیع‌آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1386، چاپ سیزدهم، ص 191.

[6]. شیلینگ، لوئیس؛ نظریه‌های مشاوره، پیشین، ص 252.

[7]. ساعتچی، محمود؛ نظریه‌های مشاوره و روان­‌درمانی، تهران، ویرایش، 1379، چاپ اول، ص 63.

[8]. شارف، ریچارد.اس؛ نظریه‌های روان‌درمانی و مشاوره، پیشین، ص 231.

[9]. همان، ص 233.

[10]. ساعتچی، محمود؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، پیشین، ص 64.

تعريف و تاريخچه گشتالت درمانی:

تعريف و تاريخچه گشتالت درمانی:

برای شناخت درمانی بايد ابداع کننده آن يعنی فرتيز پرلرز و نظريه های روان شناختی و روان درمانی مؤثر بر تفکرش را بشناسيم. اگر چه پرلز آموزش روان کاوی ديده بود ولی نظريه های ديگر روان شناختی و رويکرد فلسفی، وی را بر آن داشتند تا نظامی در روان درمانی ابداع کند که خيلی با روان کاوی فرق داشت. پرلز پس از اخذ مدرک پزشکی خويش در سال 1920 در موسسه ای که سربازان دچار آسيب مغزی در آن درمان می شدند، دستيار کورت گولدشتاين شده و در نتيجه تحت تأثير افکار او قرار گرفت. همچنين پرلز، تحت تأثير افکار ويلهلم رايش در مورد رفتار کلامی و غير کلامی بود و مجذوب کارهای زيگلند فريدلندر در مورد اختلاف نظر خلاق شد. پرلز در نتيجه همکاری باکورت گولد شتاين با کاربرد روان شناسی گشتالت در روان درمانی آشنا شد. ابداع گشتالت درمانی از ديدگاهی نظری تر و فلسفی تر، محصول نظريه ميدانی، پديدار شناسی و وجود گرايي بود. در سطح شخصی تر نيز همسر پرلز يعنی لورا که يک گشتالت درمانگر، نويسنده و مدرس بود، سهم چشمگيری در پيدايش گشتالت درمانی داشت.

اين ها عوامی هستند که زير بنای فکری ابداع گشتالت درمانی توسط پرلز محسوب می شوند.

پرلز دهه 1940 اصول روان شناسی گشتالت را در خلال نوشته های خود که تحت عنوان «خود، گرسنگی و پرخاشگری» به چاپ رسيد، جذب و منعکس ساخت. اين نوشته پرلز، جدايي بين او و مکتب روانکاوی را مشخص ساخت و در واقع به عنوان پلی برای گشتالت درمانی محسوب شد.

گشتالت:

گشتالت يک واژه آلمانی است که واژه کاملاً مترادفی در زبان انگليسی ندارد. مشکل بندی،ساخت، الگوی يگانه يا کل سازمان يافته معنی دار از جمله واژه هايي هستند که تقريباً همان معنا را دارند. کلمه گشتالت به معنی اين است که يک کل، چيزی بيشتر و يا متفاوت از مجموع اجزای آن است. سازمان دهی قسمت های جزئی، ساختاری را خلق میکند که ويژگی خاص خود را دارد.

در خصوص ادراک يا تجربه کردن، معنايا اهميتی را به محرک وارده می افزايي. اين کار از طريق مزيت دادن به الگوهای خاص يا گشتالت هايي که ما آنها را مشکل می دهيم صورت می گيرد. روان شناسی گشتالت، اساساً بر فرآيند ادارک يا يادگيری تأکيد می نمايد. گشتالت درمانی، از نظر فلسفی، شکلی از «فلسفه وجودی» است. فلسفه وجودی می خواهد بداند که مردم وجود بی واسطه خود را چگونه تجربه می کنند، در حالی که روان شناسی گشتالت می خواهد بداند که اين وجود چگونه ادارک می شود. پرلز در گشتالت درمانی اين. دو را به هم آميخت. پرلز، از انديشه ها و افکار ديگر نظريه پردازان نيز استفاده کرد. نقش گذاری روانی «سايکودراما» از مورنو اخذ گرديد. در نگرش راجرز، بازخورد به عنوان عامل درمانی مورد استفاده قرار می گيرد. اين کار از طريق توجه به وضع بدن، حالت صدا، حرکات چشم ها، احساسات و ايما و اشاره ها صورت می گيرد. در سرتاسر گشتالت درمانی نمونه هايي از ديدگاه های وجودی و بشر دوستانه در مورد ماهيت انسان که از افکار و دين «مشرق زمين» گرفته شده است، وجود دارد.

تعريف گشتالت درمانی:

گشتالت درمانی شکلی از درمان است که بر اصول روان شناسی ادارک و پديده شناسی استوار است. بنابراين، گشتالت درمانی بر دنيای نمودی فرد و بر افکار و احساسات او، آن طور که در زمان و مکان بلافصل او تجربه می شوند، تمرکز دارد و به تاريخچه توجی ندارد. از اين رو در اين شيوه درمانی به مسائلی نظير اينکه فر چگونه بدان حالت درآمده است، يا دليل انجام کارهايش چه بوده است و يا فردا چه خواهد کرد و چه پيش خواهد آمد، توجهی نمی شود و مشکلات آگاهی و کل نفس در ارتباط خلاق با محيط مورد تأکيد است. معمولاً گشتالت درمانی به تمرکز درمانی نيزمعروف است. زيرا هدفش آن است که به فرد کمک کند تا به تجربه اش از طريق آگاهيش بيافزايد و به تجارب و تلاش های ناکام کنده ای که اين آگاهی را سر و متوقف می کنند واقف شود. جنبه ديگر تمرکز آن است که فرد روابط بين شکل و زيمنه را توسعه می دهد، بطوريکه بتواند توجه کاملش را به شکل يا هيئت اصلی معطوف دارد و هر چيز ديگری را در زمينه رها کند. در شيوه درمان گشتالتی، با آوردن رفتارهای اجتنابی به آگاهی سعی می شود حالت به تعادل برگردانده شود.

هدف آن است که فرد هر چه بيشتر با محيط خود در تماس و تعامل طبيعی قرار گيرد، از عواطف و تحريک های ناخواسته خويش آگاهی يابد، با خود و با محيط واقعی کاملاً در تماس قرار گيرد و کليت ارگانيزم او حفظ شود. اساس درمان گشتالتی توجه ره زمان و موقعيت موجود و کسب حداکثر آگاهی است. در سايه ی وجود آگاهی، فرد می تواند بر اساس اصل سالم گشتالت عمل کند، يعنی مهمترين موقعيت يا کار ناتمام را تشخيص دهد و با آن برخورد اصلاحی داشته باشد. موقعيت ناتمام، يا کار و امر ناتمام، همان نيازهای ارضا نشده ای هستند که گشتالت های ناقص را تشکيل می دهند. موقعيت ها و امور ناتمام معمولاً نيرو و فشار زيادی وارد می آورند و رفتار فرد را شديداً تحت تأثير قرار می دهند. (بارکلی ، 1971؛ پاپن، 1974 ؛ کرسينی، 1973)

 انتظار يا هدف از گشتالت درمانی:

هدف اصلی گشتالت درمانی کمک به فرداست تا دريابد که نيازی به وابستگی به ديگران نداردو می تواند موجود مستقلی باشد. به عبارت ديگر، گشتالت درمانی موانع و سدها را از سر راه «شدن» فرد بر می دارد، تا فرد از حمايت محيطی به حمايت شخصی، که همان بلوغ است، برسد. به عبارت ديگر، هدف گشتالت درمانی کشف زندگی است، تابدان وسيله فرد رشد کند و به بلوغ شخصی برسد. انسان در جريان رشد يک تعارض و يا يک کشمکش اساسی دارد و آن اين است که هر فردی فقط يک هدف ذاتی دارد و آن هدف تحقق بخشيدن به «خود» است، آن طور که  هست، و گشتالت درمانی سعی می کند آن چيزی بشود که هست (پرز، 1969؛ پاپن، 1974؛ شرتزر و استون، 1974.)

از طريق گشتالت درمانی، خلأها و شکاف های موجود در زندگی فرد (امور ناتمام) شناخته می شوند و نيز به فرد کمک می شود تا چگونگی پر کردن اين شکاف ها را بياموزد و در ايجاد وحدت و کليت در زندگيش توفيق حاصل کند. اين دو خصوصيت در سايه افزايش آگاهی، تمرکز و قبول مسئوليت شخصی حاصل می شود. همچنين گشتالت درمانی درصدد است که به افراد در ارائه و بيان سالم ميزان تهاجم و خشونتشان کمک کند.

زيرا کششهای تهاجمی اگر به طور مناسب و درستی بيان و ارائه نشوند، بطور نادرستی به کارگرفته خواهند شد. آنچه که سعی می شود فرد در جريان درمان به آن دست يابد، آن است که فرد اجزای سلب شده ی شخصيت خويش را قدم به قدم کشف و آنها را مجدداً کسب کند تا اينکه به اندازه ای قوی شود که بتواند رشد و بلوغ خود را تسهيل و تأمين کند. بنابراين، از نظر رابطه ارانيزم با محيطش، هدف درمان برقراری مجدد تماس و تعامل طبيعی و جذب کامل محيطی است. از نقطه نظر آسيب شناسی، بيماری اختلال در عملکرد «خود» تلقی می شود و هدف درمان ايجاد وحدت در «خود» است. اساس تمام هدف های گشتالت درمانی کسب آگاهی است، که فی نفسه می تواند شفا بخش باشد.

 وظيفه درمانگر در گشتالت درمانی:

وظيفه درمانگر اين است که به مراجع کمک کند تا بر موانعی که جلوی آگاهی او را کرفته غلبه کند. در دوران درمانی درمانگر علاوه بر تأکيد روی محتوای گفتاری مراجع به حرکات و سکنات و رفتار غير کلامی وی نيز توجه دارد.

درگشتالت درمانی روان درمانگر مراجع را در وضعيت تعارضی قرار می دهد تا مراجع خود راه حل خاص خود را بيايد و استعدادهای خاص خود را رشد دهد.

حالا و ايجاد از جمله موضوعاتی است که در گشتالت درمانی دارای اهميت خاصی است. بايد در حال و ايجاد زندگی کرد و شامل آن چيزی می شود که ما از آن آگاه هستيم.

پرلز گشتالت راگرايش مشترک نوع بشر به سوی تماميت و کامل کردن خويش کمال گرايي می خواند و هر چه گشتالت يعنی کمال گرايي را منع کند به وضعيت ناتمامی می انجامد که زيان آوراستو باعث ناسازگاری است.

فنون گشتالت درمانی:

برخلاف درمان های انسان گرا و وجودی که فنون اندکی در آنها به چشم می خورد، گشتالت درمانی به واسطه ی تأکيدی که بر فنون دارد شهرت يافته است. در ادامه بخشی از شيوه های کنونی گشتالت را توصيف می کنيم:

1ـ زبان من :          I-Language

دراين فن به درمانجو کمک می شود تا مسئوليت زندگی حال و آينده خود را به عهده بگيرد و لذا درمانگر به او می آموزد که زبان «او» يا «آن» را به زبان «من» تغيير دهد.

اين تغيير ساده در زبان علاوه بر تشويق بيمار به قبول احساسات و رفتار خويش، احساس بيگانگی بيمار نسبت به جنبه هايي از وجود حقيقی خود را کاهش می دهد. اين فن به بيمار کمک می کند تا خود را موجودی فعال بداند نه بی اختيار، و خود را فردی گشوده و جستجوگر و طالب بداند نه شخصی که رفتارش تماماً به دست رويدادهای بيرونی تعيين می شود.

2ـ صندلی خالی :                    the empaty chair

در اين فن، درمانجو ابتدا به فراکنی می پردازد و بعد با همان احساس فرافکنده يا با يک شخص، شیء يا موقعيت به گفتگو می پردازد. برای مثال، اگر بيماری گريه می کند، گشتالت درمانگر ممکن است از بيمار بخواهد تصور کند که اين اشک ها روی يک صندلی خالی در برابرش نشسته اند و بعد با اين اشک ها صحبت کند. اين شگرد ظاهراً در اغلب موارد به آدمی کمک می کند تا با احساسات خويش مواجه شود. در حقيقت، تصور می رود که اگر به جای چنين کاری از شخص بخواهيم راجع به اشک هايش سخن بگويد، وی را تشويق کرده ايم تا حتی نسبت به سابق نيز فاصله بيشتری از احساسات خود بگيرد ـ نکته ای که به نظر گشتالت درمانگر مانع بهزيستی روانی است.

3ـ فرافکنی احساسات :            projection of feeling

در اين فن که بصورت گروهی اجرا می شود، درمانگر افراد را دو به دو رو به روی هم قرار می دهد و از آنها می خواهد که چشم هايشان را ببندند و به کسی که دلبستگی عاطفی فراوانی نسبت به او دارند، فکر کنند. درمانگر آنها را تشويق می کند که بر احساساتی که نسبت به آن شخص دارد تمرکز کنند. بعد، همگی چشمهايشان را می گشايند و به طرف مقابلشان نگاه می کنند. پس از مدت کوتاهی به آنان گفته می شود مجدداً چشم های خود را ببندند و اين با به يک موضوع خنثی مثلاً يک مسئله رياضی، فکر کنند. سپس آنها مجدداً چشمان خود را باز می کنند و به طرف مقابل می نگرند. سرانجام از آنان پرسيده می شود که آيا در اين دو موقعيت از لحاظ نوع احساسی که نسبت به طرف مقابل داشته اند تفاوت چشمگيری بوده است يا خير. هدف از اين تمرين عبارت از اغراق در چيزی که تصور می رود در تمامی تعامل های اجتماعی ما حضور دارند، يعنی داخل شدن احساسات ما به درون وقايعی که در هر لحظه خاص رخ می دهد.

4ـ توجه به علايم غير کلامی :  Attending to nonverbad cuses

تمام درمانگران به علايم و اشارات غير کلامی و فرازبانی مراجع توجه می کنند. علايم غير کلامی عبارتند از: حرکات بدن، تجليات چهره، حرکات بيانگر و نظاير آن.

نشانه های فرازبانی عبارتند از: آهنک صدا، سرعت بيان کلمات و ساير مؤلفه های قابل سمع گفتار که در زمره ی محتوای آن گفتار قرار ندارد. ممکن است آدميان آنچه را که از گلويشان خارج می شود به کمک دست يا چشم خويش نفی نمی کنند. پر از تأکيد خاصی بر اين علائم غير زبانی داشت و برای آنکه دريابد درمانجو حقيقاً چه احساسی می تواند داشته باشد، عميقاً اين علائم را تحت نظر می گرفت.

5ـ استفاده از استعاره :        matephor

در خلال جلسه درمان، گشتالت درمانگرها غالباً به خلق نمايشنامه هايي غير عادی می پردازند که بايد آنها را اجرا کرد و بدين طريق مشکلی راکه به اعتقادشان درمانجو دارد، صراحت بيشتری يافته و قابل فهم تر شود.

مسيرهای آينده :

ادامه نفوذ گشتالت حداقل در دو زمينه پيش بينی می شود: يکپارچگی روان درمانی و ارايه ی آن برای اختلال ها درمانجويان خاص. هر درمان يکپارچه نگر يا التاقطی رضايت بخشی بايد بيشتر از کلمات و مفاهيم را جذب کند. متخصصان يکپارچه نگر به دنبال روش هايي برای برانگيختن هيجان ها و مشارکت در تجربيات شديد هستند، خواه آن را روش بيانگر بخوانند يا گشتالتی، تجربی، عاطفی، و يا هيجان مدار، در عين حال، کار هيجانی هميشه کافی نخواهد بود و درمانگر گشتالتی بطور فزاينده ای به دنبال گرايش های ديگری مانند روان پويشی، شناختی، و سيستم ها خوانده بود تا ديدگاه خود را متعادل و کامل کنند.

 منابع :

1ـ شفيع آبادی عبدالله؛ غلامرضا ناصری. نظريه های مشاوره و روان درمانی. انتشارات نشر دانشگاهی؛ چاپ سيزدهم (1386)تهران.

2ـ ديويسون، جرالدسی؛ جان ام.فيل؛ آن ام. کرنيگ آسيب شناسی روانی ، جلد اول؛ مترجم: مهدی دهستانی؛ ويراست نهم ـ بر اساس DSM – IV – TR  انتشارات: ويرايَ (1386) تهران.

3ـ پروچاسکا، جيمز؛ جان نورکراس، نظريه های روان درمانی (نظام روان درمانی). ترجمه: يحي سيد محمدی؛ انتشارات نشر روان(1389) تهران .

 

نکته هایی که درباره ی گشتالت درمانی پرلز

نکته هایی که درباره ی گشتالت درمانی پرلز وجود دارد، چنین است:
1. اینکه پرلز به جای تأکید بر ناخودآگاه، اساس کار خود را بر «آشکار» استوار کرده، خالی از ابهام نیست؛ زیرا این سؤال مطرح است که آیا او منکر ناخودآگاه و تأثیر آن در رفتار است و یا آن را می پذیرد و راه برخورد با آن را متفاوت از راه تحلیل روانی می داند؟ اگر منظور اولی باشد، برخلاف واقعیات روانی است، چرا که تأثیر امور روانی به طور ناخودآگاه در رفتار فرد، تردیدپذیر نیست، چه بسا اتفاق می افتد که افراد، تحت تأثیر اموری روانی هستند که به آن توجه ندارند و اگر منظور این باشد که «می توان عقده های روانی فرد را به گونه ای دیگر حل کرد و ناخودآگاه او را از اموری که رفتار، سخت تحت تأثیر آن است، تهی ساخت»، مطلبی قابل تحقیق است که می توان آن را پذیرفت.
2. تأکید پرلز بر وضعیتهای ناتمام، به جای آنکه غرایز، پایه و مایه ی سایق انسان قرار گیرد، به یک تغییر در اصطلاح برمی گردد؛ چرا که نمی توان وجود غرایز و یا انگیزه ها را به عنوان سایقهای رفتاری انکار کرد؛ البته نقش انگیزه ها در رفتار حیوانات به قوت و شدت طبیعی آنها بستگی دارد؛ هر چند در انسان تأثیر مهم امور دیگری همچون ارزش گذاریها، عادات و... را نباید از نظر دور داشت و اینکه پرلز به جای انگیزه ها بر وضعیتهای ناتمام تأکید می کند، چیزی جز تنوع در تعبیر نیست و مشکلی را نیز حل نمی کند.
3. پرلز می گوید: «در صورتی که گشتالت ذهن با گشتالت جهان خارج مطابق باشد، می توان گفت که شخص از یک زندگی سالم لذت می برد و ذهن بازنمای دقیقی از واقعیت بیرون است». لیکن می توان گفت که بینشی که یک انسان الهی نسبت به واقعیت بیرون از خود دارد، با نگرش یک انسان مادی کاملاً متفاوت است. دیدگاه یک انسان الهی نسبت به واقعیات خارجی این است که همه ی آنها مخلوق خدا و عین وابستگی به اویند و هدف از آفرینش انسان آن نیست که به این جهان بیاید و تنها از لذایذ و زیباییهای این جهان استفاده کند، بلکه این جهان برای او گذرگاهی است که بتواند از آن توشه برگیرد و به مراتبِ بلندِ انسانی - الهی دست یابد. در مقابل، دیدگاه یک انسان مادی نسبت به انسان و جهان در این خلاصه می شود که «اِنْ هیَ الا حیاتُنا الدنیا نَموتُ و نَحیی» جز این زندگی چند روزه ی دنیا، جهان دیگری نیست و لذت و سعادت و کمالی جز لذایذ مادی این جهان وجود ندارد. لازمه ی چنین نظریه ای این است که انسان باید بهره مندی هرچه بیشتر و بی قید و شرط، از لذایذ دنیوی را وجهه ی همت خویش قرار دهد؛ به تعبیر دیگر، این جهان برای یک فرد الهی به عنوان وسیله و مقدمه ای برای تکامل اوست و برای یک فرد مادی هدف نهایی به شمار می آید. از طرف دیگر واقعیت این جهان و زندگی آن به گونه ای است که اگر انسان تنها به آن بیندیشد، در بسیاری از مواقع، موقعیتهای مختلف زندگی انسان ایجاب می کند که نتواند درست از لذایذ دنیا بهره مند شود و به خواسته های درونیش دست یابد. در این صورت است که همواره دچار تضاد روانی گردیده، عملاً نمی تواند بین گشتالت ذهنی و گشتالت جهان خارج هماهنگی ایجاد کند، ولی اگر این جهان را گذرگاه دید و برای آن اصالت قایل نشد، می تواند از همین محرومیت در جهت تعالی و رشد انسانی خود سود جوید و آن را مقدمه ای برای دستیابی به کمالات و لذایذ جهان دیگر قرار دهد، در نتیجه خود را موفق، سعادتمند و کامیاب بداند و تطابق کامل بین گشتالت ذهن و عین برایش حاصل شود.
4. پرلز می گوید: «بیمار کسی است که کلیت وجودی او دستخوش تجزیه شده است؛ لیکن می توان پرسید که اگر ابعاد معنوی کسی مورد غفلت قرار گیرد، ابعادی که انسان را به سوی جهان معنوی و الهی اوج می دهد و وجود انسان را توسعه و گسترش می بخشد، آیا کلیت وجود این انسان دچار تجزیه نشده است؟ اینگونه انسانها هر چند به طور موقت از نظر روانی متعادل به نظر می رسند، لیکن از آنجا که شخصیت واقعی آنها دچار تجزیه شده، دیر یا زود بر اثر حوادث و جریانهای اجتناب ناپذیر این جهان، تعادل روان آنها دستخوش تزلزل و تعارضات روانی، خواهد شد. افزون بر این، پاسخ ندادن به این ابعاد و نادیده گرفتن آنها، به طور ناخودآگاه تعادل وجودی انسان را به هم می زند.
5. پرلز هدف گشتالت درمانی را اینگونه معرفی می کند: 1) انسان کلیشه ای را به انسان واقعی مبدل سازد؛ 2) تمام بشریت را به زندگی در زمان حال بازگرداند؛ 3) به آنها بیاموزد که از استعدادهای خود بهره مند شوند. سپس پرلز می افزاید: امروزه امکان دستیابی به این اهداف فراهم است؛ زیرا امروزه به جای آیین پارسایی، اخلاق گرایی و جبرگرایی، لذت گرایی و سرانجام سلامت جویی جایگزین شده است.
از کلمات پرلز بخوبی استفاده می شود که گویا آیین پارسایی و اخلاق گرایی، انسان را به گونه ای کلیشه ای تنزل می دهد و نمی گذارد انسان از استعدادهای خود بهره مند شوند. سپس پرلز می افزاید: امروزه امکان دستیابی به این اهداف فراهم است؛ زیرا امروزه به جای آیین پارسایی، اخلاق گرایی و جبرگرایی، لذت گرایی و سرانجام سلامت جویی جایگزین شده است.
از کلمات پرلز بخوبی استفاده می شود که گویا آیین پارسایی و اخلاق گرایی، انسان را به گونه ای کلیشه ای تنزل می دهد و نمی گذارد انسان از استعدادهای خود بهره مند شود. در مقابل، لذت گرایی و سلامت جویی این امکان را فراهم می سازد که انسان کلیشه ای به انسان واقعی تبدیل شود و بیاموزد که چگونه از استعدادهای خویش بهره مند شود تا به سلامت راه یابد. از این مطالب بخوبی استفاده می شود که تلقی پرلز از آیین پارسایی و یا اخلاق گرایی چیست؛ او می پندارد که انسان با پارسایی و اخلاق گرایی دچار جبر می شود و تبدیل به یک انسان کلیشه ای می گردد و در نتیجه دست از تمام لذایذ دنیوی می شوید و گوشه نشینی برمی گزیند، از فعالیتهای اجتماعی دست می کشد و استعدادهای خویش را به کار نمی گیرد. در حالی که این برداشت از زهد و پارسایی و اخلاق و اخلاق گرایی، نادرست است، ولی متأسفانه در برخی از فرهنگها رایج است و نباید آن را به سایر فرهنگها و جریانهای دینی و اخلاقی سرایت داد. از طرف دیگر فاصله گرفتن از دین و اخلاق چگونه می تواند اهداف فوق را تأمین کند؟ بررسی زندگی انسانهای بهنجار و نابهنجار، گواه روشنی بر این مدعاست که انسانهایی که از دین و اخلاق فاصله گرفته اند آنچنان در بند هوسها و امیال نفسانی گرفتار شده اند که نتوانسته اند به آرمانهای انسانی و معنوی راه یابند و در نتیجه استعدادهای آنان برای رسیدن به کمال دچار رکود و خمودی و سرانجام عدم فعلیت گردیده است. آیا واقعاً انسان بدون دین و پارسایی می تواند کاملاً به سلامت روحی و روانی دست یابد؟ آیا انسان گسیخته از معنویت را این خطر تهدید نمی کند که در وضعیتهای خاصی به حیوانی خطرناک تبدیل شود و هستی خود و دیگران را تهدید کند؟
6. از نظر گشتالت درمانی، بیمار روانی کسی است که از نظم دهی به گشتالتهای ناکامل به ترتیب اولویت عاجز است و توان تشخیص اضطراری ترین آنها را نیز ندارد. به دنبال مطلب فوق آمده که گشتالت درمانگر نمی کوشد که به عمق ناخودآگاه بیمار پی ببرد، بلکه می کوشد از آشکار او مطلع گردد.
در اینجا دو سؤال مطرح است: 1) ملاک اضطراری ترین گشتالتهای ناکامل چیست؟ چرا که این امر با توجه به ذهنیتها و ایدئولوژیهای مختلف می تواند متفاوت باشد. اگر گفته شود که برحسب ذهنیت بیمار باید آن را پیدا و به او کمک کرد، باید گفت گاه این ذهنیت خطاست و یا جامعه و قانون به او اجازه ی تکمیل این گشتالت را نمی دهد که در این صورت باید کاری کرد که این ارزش گذاری بیمار را، تغییر داد تا در نتیجه، آنچه که برای بیمار اضطراری ترین گشتالت ناکامل است، تغییر یابد؛ 2) چرا نباید درمانگر برای درک گشتالتهای ناکامل، به عمق ناخودآگاه برود و او را در این امر یاری کند؟ چه بسا او درگیر همان مسائلی است که نتوانسته به آن پاسخ دهد و به طور ناخودآگاه به صورت عقده در فرد تأثیر گذارده، او را دچار ناهنجاری روانی کرده است. به نظر می رسد در اینگونه موارد باید درگیری فرد را با عقده ها و ناخودآگاه وی حل کرد و او را از آن امور تخلیه کرد، سپس با گشتالتهای ناکامل به طور معقول و واقع بینانه برخورد کرد. البته این بدان معنی نیست که در کشف عقده ها به تحلیلهای غیر واقع بینانه ی روان تحلیلگران پرداخت و از آنها سود جُست.
7. اینکه انسان به عنوان یک ارگانیسم معرفی شده، اگر به این معناست که او از اتحاد و یا وحدت خاصی برخوردار است و نباید بُعد جسمانی و ذهنی و روانی او را از هم تفکیک کرد، مطلب درستی است. لیکن اگر منظور این باشد که انسان موجودی است مادی که در دو سطح عمل می کند، مطلب نادرستی است که در فلسفه ی اسلامی با دلایل متعدد، بطلان آن اثبات شده است. از طرف دیگر، در ذیل این قسمت از متن آمده که «رفتار ذهنی به فعالیت جسمی تغییر شکل می دهد». اگر همانطور که از ظاهر عبارت به دست می آید، منظور این باشد که امر ذهنی حقیقتاً به امر مادی تبدیل می شود، نمی توان پذیرفت؛ زیرا یک امر ذهنی و روانی که از تجرد برخوردار است،‌ به هیچوجه نمی تواند به فعالیت جسمی تغییر شکل دهد. آری! در امثال مواردی که در متن اشاره شده است، می توان گفت که نفس (روان) اگر بخواهد در دو جبهه به طور کامل درگیر شود، مشکل خواهد داشت. بدین ترتیب، آن وقت که نفس درگیر رفتارهای بدنی است، از تمرکزش نسبت به رفتارهای روانی کاسته می شود و آنگاه که مشغول کارهای روانی است، نمی تواند در بُعد رفتارهای بدنی و فیزیکی فعال باشد؛ هر چند معمولاً در هر دو مورد، بُعد دیگر هم به گونه ای فعال است، لیکن این امر، محدود به اندازه ی نیاز است.
8. اگر انسان فقط به عنوان موجودی مادی با محیط فیزیکی و اجتماعی ارتباط داشت، می توانستیم مرز تماس را تنها بین فرد و محیط در نظر بگیریم؛ ولی با توجه به اینکه انسان همانطور که با محیط خویش در ارتباط است، با جهان ماورای طبیعت نیز مرتبط است، باید مرز تماس وی را گسترش داد تا جهان ماورای طبیعت را نیز شامل شود و از اینجاست که انسان در برابر خدای خود عبادت می کند، با او مناجات می کند، برای او قیام و ایثار می کند، به او نزدیک می شود، و حتی این ارتباط شئون دیگر وی را نیز تحت الشعاع قرار می دهد و روابط وی با محیط را بر اساس دستورات خداوند و نزدیکی به او سازمان می بخشد.
9. در ذیل عنوان کلیدِ درمان: «حالا» و «اینجا» نکاتی آمده که قابل توجه است: 1) به حق باید گفت شعار «حالا» و «اینجا» کلید خوبی برای دستیابی به درمان است. در روایات اسلامی بر این نکته تأکید شده که زمان حال را غنیمت بدانید و فرصتها را که همچون ابرها در حرکتند و از دست می روند، مغتنم بدارید. در شعری که به حضرت علی علیه السلام منسوب است آمده که: «گذشته، گذشته است، و آینده هم هنوز نیامده، پس فرصت را در لحظه ای که بین دو نیستی (گذشته، آینده) قرار گرفته، غنیمت بشمارید». چه بسا انسانهایی که همواره عمر خود را در افسوس و اندوه برگذشته و ترس و یا امید کاذب نسبت به آینده می گذرانند و نمی دانند که آنچه اهمیت دارد و می تواند در حال و آینده مفید باشد،‌ استفاده از فرصت، در زمان حال است. پس افسوس بر گذشته و ترس از آینده و یا امید کاذب نسبت به آن، شیوه ی انسانهای عاقل نیست. 2) «خودآگاهی» نیز نقش بسیار خوبی در شناخت ناهماهنگیهای روانی و ناهنجاریهای آن ایفا می کند. اینکه انسان بداند در چه موقعیتی قرار گرفته و به کارها و امور خود توجه کند و از آنها آگاهی بیشتری بیابد، تأثیر بسیار خوبی در رفع ناهنجاریها دارد؛ چرا که نارساییها و کمبودها را شناسایی کرده و درصدد جبران آنها برمی آید. 3) توجه به مسئولیت فردی و اعتقاد به این دیدگاه که انسان مسئول خویش است و می تواند سرنوشت خود را رقم زند و توان آن را هم دارد و همینطور توجه دادن بیمار به مسئولیت فردی خویش و اینکه او خود می تواند به موفقیت راه یابد و اوست که مسئول فعالیتها و رفتار خویش است، در موفقیت فرد و رفع ناهنجاریهای خود، نقش بسیار مهمی را ایفا می کند. حال، اگر فرد را در کارهایش مسئول ندانیم و یا به او چنین القا کنیم که او مسئول اعمالش نیست، او رفع ناهنجاریهای خویش را از دیگران می خواهد و البته دیگران نیز نمی توانند در این امر موفق شوند. اگر هم به گونه ای او را در موفقیتهایی قرار دهیم تا بتوانیم قدری از مشکلات روانی او را کاهش دهیم، باز هم امکان برگشت به حالت گذشته وجود دارد.
منبع مقاله: شکرکن، حسین و دیگران، (1372) مکتبهای روانشناسی و نقد آن (جلد دوم)، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ ششم 1390.

جملات روانشناسی

اگه 24 ساعت هیچ کاری گناه نبود چکاری انجام میدادی ؟؟؟ 

واقعا چکار میکردی !!!

چند جمله زیبا

از تاریخ ۶/۶/۹۲ مطالب بروز و جذاب روانشناسی در این وبلاگ به نمایش گذاشته خواهد شد